#بلو_پارت_323
«سرمو بلند کردم، یه آقا جوون بود، سرمو سریع به زیر انداختم و گفت:» خانم؟
«شناخت یعنی؟!!»
-اشکال نداره.
مرد-این جلویی من اومد عقب من خواستم پای منو لگد...
«وااای ول کن دیگه، حالا انقدر زل بزن که منو بشناسی!»
-اشکال نداره.
«از پشت سرم یکی گفت:» داداش برو جلو، اَه علاف شدیم به خدا.
کارتمو گرفتم و ده بار بیشتر اینور و اونورو نگاه کردم اما انگار کسی نشناخت یا شاید سرشون توی کار خودشون بود. نمیدونم ولی برای اون موقع کسی چیزی نگفت، وارد کلاس شدیم و رفتم یه گوشه کنار پنجره ردیف سوم چهارم نشستم.
تا خواستم بشینم و میز وصل شده به صندلی رو بالا دادم پشت سریم صندلیمو عقب کشید. شاکی نگاش کردمو خندید و دوباره صندلیمو به جلو هل داد و گفت:
-بشین.
دوباره تا خواستم بشینم صندلیمو کشید و شاکی گفتم:
-عه! مگه دیوونه ای؟
«خندید و گفت:» من که کاری ندارم بشین.
romangram.com | @romangram_com