#بلو_پارت_322


رضا-به سلامت.

جلوی در ورودی ساختمون دانشگاه ایستادم، دانشجو ها میرفتن و میومدن. مقنعه امو درست کردم. باید به قول رضا یه جوری رفتار کنم که هیچکس جرئت نکنه ازم سوالی بپرسه. دلم یه چیزی میخواد که قرص بشه مثل....مثل.... "بسم الله الرحمن الرحیم"

وارد ساختمون دانشگاه شدم، هنوز دو قدم درو نشده بودم که یکی گفت:

-خانم؟

«قلبم هری ریخت، با یه مکث برگشتم و یه خانم چادر بود:»

-کارت دانشجویی!

-من ورودی جدیدم هنوز کارت ندارم.

-واحد آموزش کارت بگیر بیار.

-چشم.

قلبم توی دهنم میزد، رفتم دیدم چه صف و همهمه ایه! برعکس دانشگاه قبلایم اینجا دخترا کمتر از پسرا بودن. توی صف ایستادم و سرمو پایین آورده بودم. اعتماد به نفس نداشتم و استرس شدید داشت پدر منو در می آورد. انقدر سرم پایین بود که گردنم درد گرفته بود. کسی که نفر جلویی من بود یه قدم عقب اومد و پامو لگد کرد .و اول بلند گفتم:

-آ آ....

«آروم تر ادامه دادم:» یی!

«برگشت با عجله گفت:» عه، ببخشید، ببخشید.

romangram.com | @romangram_com