#بلو_پارت_321


ارسلان-به خدا یه پیج می سازم، بلو عقب افتاده ها.

رضا-من میام دیگه.

ارسلان-آهان یعنی نمیای؟

«رضا نگاش کرد و و ارسلان ادامه داد:» تو وقتی میگی میام دیگه یعنی ارسلان بشین که بیاد.

«خودش خندید و به من نگاه کرد و گفت:» اَهَه باز کن برج زهرمارو فوقش دوتاشون نر ومادگی میخورن دیگه جلوت تعظیم میکنند.

رضا-ان شاءالله که چیزی نمیشه خداحافظ.

همراه رضا راهی دانشگاه شدم، دم دانشگاه رضا بیست تومن مقابلم گرفت و گفت:

-نقد همین همراهمه.

«یه دهی از بین پولا بیرون کشیدم و گفتم:» همین بسه.

رضا-جفتشو بگیر تا دو کلی وقته، وقتی قیافه ات نگرانه یعنی داری به همه اعلام میکنی که آماده ی سنگ خوردنی، سرتو بالا بگیر و جدی راه برو یه جوری که کسی جرئت نکنه حتی ازت سوال بپرسه.

«سری تکون دادم و گفتم:» حس میکنم دارم از وسط جهنم رد میشم.

رضا-همه ی کارا اولش سخته.

«در ماشینو باز کردم:» خداحافظ.

romangram.com | @romangram_com