#بلو_پارت_320


«ارسلان با خنده گفت:» به جان پگاه یه آن حس کردم منو رضا بچه دار شدیم، رضا بابا و من مامان.

-آره به سیبیلتم خیلی میاد مامان بشی.

ارسلان-تموم مامان های قاجار سیبیل داشتن یه جوری که بچه قاطی میکرده باباست.

«خودش از لقه گاز زد و گفت:» نمیخوای؟!

-بخور تموم بشه بعد بگو.

«کتونیمو پوشیدم و ارسلان گفت:» کلاست تا کیه؟

-تا دو.

ارسلان-حالا روز اول تق و لقه؛ ناهار چی بخوریم؟ تخم مرغ؟

«شاکی گفتم:» واقعا الان به فکر شکمتی؟

«ارسلان به خودش نگاه کرد:» من به فکرش نباشم کی باشه؟ تو که نیستی!

رضا-حالا یه چیزی میخوریم تو گشنه نمی مونی.

«ارسلان با خنده گفت:» من نگرانم آخه مشغله ی پگاه داره زیاد میشه؛ پگاه من گشنه بشم آدم میخورما.

«اداشو با دهن کجی و چشم چپ کردن درآوردم و گفتم:»ترسیدم!

romangram.com | @romangram_com