#بلو_پارت_319
همینطوری نگاش کردم که لبخندی زد و گفت:
-جفتمون خواب میمونیما.
اون صبح چقدر مضطرب بودم، نمیدونستم چطوری خودمو از چیزی که هستم پنهان کنم اما وقتی این سوال توی سرم مانور میداد انگار مدنیت منو می تکوند. آخرش که چی؟ تو همون پگاه بلو هستی! هر چقدر هم نقش بازی کنی باید خودت باشی، قوی باشی؛ همش اپرا به ذهنم می اومد، همون مجری آفریقا آمریکایی که سال ها قربانی جنسی بود در سیزده سالگی فرار میکنه اما الان یکی از میلیاردر های جهانه! چرا من نباید مثل اون موفق بشم؟!
مقنعه امو سرم کردم، چتری های بلوندم روی پیشونیم بود، ترجیح دادم فلقط یه رژ صورتی بزنم، آرایش زیادی نکنم، هرچقدر هم با خودم صحبت کنم اما زا اینکه منو "بلو" بخونند میترسم، به چشمای سیاهم تو آینه نگاه کردم، مگه سیاه چش بود که لنز آبی میزاشتم؟
«رضا اومد دم در اتاق و گفت:» آماده ای؟
کوله امو روی دوشم انداختم، هنوز میشد بوی تیز بنزینو استشمام کرد! ارسلان از توی هال گفت:
-پگاه مدرسه ات دیر شد!
«ریز خندید و رضا گفت:» گوشیتو برداشتی؟
«به رضا نگاه کردم و گفت:» قوی باش، هرکی حرفی زد جواب دندون شکن بده، نزار کسی بهت بی احترامی کنه، اگر حرفی زدن و نتونستی جواب بدی من هستم.
«دلم میخواست بغلش کنم اما به یه لبخند اکتفا کردم و ارسلان اومد. دستش یه لقمه بود و هرهر هم میخندید.»
ارسلان-بیا مادر برات لقمه گرفتم.
رضا-امیر ارسلان!
-خیلی مسخره ای.
romangram.com | @romangram_com