#بلو_پارت_317


-عه! اذیت میکنی ها، اصلا من به خدا میگما.

رضا-قسم هم نخوری من هم حرفاتو میشنوم هم باور دارم.

قلبم فرو ریخت، نمیدونم چرا ولی فرو می ریخت، مور مور میشد، اصلا اینگار شده بودم من ترانه 15 سال دارم! یه جا خونده بودم ادم عاشق میشه بی عقل نمیشه بچه میشه، در مقابل عشقی بی دفاع میشه، ساده میشه، ضعیف میشه.... هرچی که یه بچه هست همون میشه. من عاشق رضا شده بودم، هول میشدم برای، اینو اون شب که به حرف زدنم هی فرجه میداد و شیطنت میکرد فهمیدم.

-میگم قبل این اتفاق های کوفتی اصلا نمی شناختمت، یعنی فقط داداشه ارسلان بودی.

رضات-ارسلانُ بیشتر می شناختی؟

-اون که اصلا گل منه؛ ولی کلا نمیدونستم....فکر میکردم باهات حرف بزنم میگی "تو چی میگی بچه".

«رضا خندید و گفتم:» آخه همه اتونم هی بچه بچه بهم میگید یعنی میگفتید!

رضا-حب بچه ای دیگه.

«با چشمای گرد گفتم:» عه!!!! من دارم درد و دل میکنم تو میزنی تو سرم؟

خندید، امشب چقدر میخندید! چقدر دوست دارم لپتو بکشم بگم رضا میخندی استرسم کم میشه ولی هنوز به اون درجه از پر رویی نائل نشدم. مچ دستامو که پنجه هاشو بهم قفل کرده بودم گرفت و گفت:

-منظورم انه که در قبال ما بچه سن تری، جوون تری، وگرنه تو خانومی، من باورم نمیشه تو، تویی که توی دهن من بودی الان مثل یه زن کدبانو به همه چی برسی، اینا بزرگ شدن عرضه میخواد.

با سکوت نگاش کردم، قفل کردم روی اون کلمه های جمله اش:" از ما بچه تری، جووون تری" ساده لوحانه گفتم:

-بچه ترم بده؟

romangram.com | @romangram_com