#بلو_پارت_315


-خوب شد.

-نه.

«تو، پگاه اون درونِ تو زرده ، مگه مریضی/! چرا دروغ میگی؟ رضا با شیطنت نگام کرد، این نگاهو فقط شبا داره ها، جلوی ارسلان یا طاهر عمرا....»

رضا-فکر کنم گردش خونت زیاد شد.

-چی؟

«لبخند پر رنگ تری زد و گفتم:» دستم میندازی؟

«لبشو گزید و با همون لبخند گفت: خانم این حرفا چیه؟ داشت خوابت می برد اصلا.

-نه تازه باز شد میخواستم بگم که تو متلکتو انداختی.

دوباره دراز کشید اما اون لبخند پر رنگشو داشت. کف دستاشو زیر سرش برد و گفتم:

-باروم نمیشه؛ یعنی اگر الا دوتا چشمای خودم نبود باور نمیکردم.

ابروشو بالا داد و دوباره به پلو شد و دستشو زیر سرش جک زد:

رضا-چی؟!!

-اینکه توهم شیطنت داری؛ سر به سر میزاری.

romangram.com | @romangram_com