#بلو_پارت_314
اول جا خوردم و نمیدونستم جمله اش باز خواسته یا شیطنت. نگاهش میگه شیطنت اما شناختی که ازش داشتم میگه رضا شیطونی نداره.
-ناراحت شدی؟
«آروم سرشو تکون داد:» نه؛ تعجب کردم!
«الکی میگفت، کو تعجبش؟»
-تعجب تو این شکلیه؟
«خندید و گفت:» بستگی به شخص داره.
حس میکردم گرمم شد، من چمه اَه. با حکیم هر غلطی میکردم هیچی نبود. رضا نگام میکنه تنم میلرزه، گُر میگیرم، قاطی کردما. تا خواستم از جام بلند شدم فهمیدم پام خواب رفته. اصلا حواسم نبود از گزگز پام. دستمو گذاشتم روی سینه رضا و یه کله نق زدم:
-وای پام، پامو نمیتونم تکون بدم، گزگز میکنه.
رضا-ماساژ بده خون جریان پیدا کنه.
تا با دست آزادم به پامو لمس کردم، همه پامو انگار سوزن زدن و گفتم:
-واااای نه نه نمیتونم ماساژ بدم خیلی بدجور خواب رفته.
رضا-پاتو بدجور نزار، دوستم پاش خواب رفته بود بدجور روی زمین گذاشت مچش شکسته. دستتو بردار من درست کنم.
دستمو سریع عقب کشید، تو چهره اش یه خنده ی پنهان بود، اصلا من انگار با رضا ندارم شرم کارمو میکنم بعد یادم می افته که عه این رضاست بابا دوست پسرت که نیست! رضا پامو محکم کشید و ساعد دستشو گرفتم، آروم پامو ماساژ میداد. نه اینم "نداره" با من؛ لبمو گزیدم و معذب بودم. ولی....بدم که نمی اومد، متعجبم بودم که رضا داره اینطوری میکنه اما توجیه میکردم. پام آزاد شد و رضا گفت:
romangram.com | @romangram_com