#بلو_پارت_313


-تو فکر کردی من نمیخوام درس بخونم و کار کنم؟ کسی بشم؟

رضا-با این حرفات که نه.

-میخوام، میخوام ولی اگر یه پسر یه مردی حرف بهم بزنه از اون زن و دختره برام بدتره.

رضا-هرکی حرف زد با من ولی پگاه من همه جا با تو نیستم.

«قلبم هری ریخت و واررفته گفتم:» نیستی؟

رضا-نمیگم پشتتو خالی میکنما، وقتی میگی داداشی یعنی دین و ایمانمی.

«داداشی چیه بابا! چی میگه رضا؟ اصلا تو خود رضایی داداشی چیه؟»

رضا-حواست هست چی میگم؟

«فقط نگاش کردم که گفت:» پگاه؟ اگر قراره خودتو آینده اتو نابود کنی اون عوضی هارو به خواسته اشون رسوندی میفهمی چی میگم؟

«سر تکون دادم و گفتم:» فردا برم، دنبالم میای؟

«رضا خندید و با طاق باز شد، اومدم پایین بغل دستش دو زانو نشستم و مستاصل گفتم:» هان رضا؟

خنده اشو جمع کرد و سرشو بگردوند وطرف هالو نگاه کرد. رد نگاهشو زد و به ارسلان که توی هال بود نگاه کردم. روی زمین خواب بود و پاهاش روی کاناپه بود. رضا برگشت نگام کرد. لبخند کمرنگی روی لبش بود. نگاهش ظاهرا شبیه نگاه همیشه اش بود اما اینبار نگاهش جون داشت. دست و پا داشت و تو چشمای من می دویید یا مثل یه دونه اشعه توی قلبم ریشه می دوند، آروم تر از همیشه گفت:

-دیگه رضا شدم؟

romangram.com | @romangram_com