#بلو_پارت_312


بشقابو محکم جلوش گذاشتم که تخم مرغا بیرون پرید و ارسلان با همون دهن پر گفت:

-اَه اَه، به فامیلم قالبت کنیم برمیگردی، پاچید روی هیکلم.

رضا-انقدر شلوغش نکن، بخور زودتر پاشیم بریم.

ارسلان-ساعت سه کجا بریم؟ مگه جنگه؟ پگاه یه آب بیار گلومو گرفت....

***

درد و بلا کم بود استری آتیش سوزی هم اضافه شد، هنوز دو سه روز نگذشته بود که ادا بازی روند اداری شروع شد و ترخیص بابا به دو هفته بعد موکول شد. راستش جای ناراحتی خوشحال شدیم و گفتیم آبا از آسیا بیوفته بهتره.

هرچی به روز دانشگاه من نزدیک میشد بیشتر دلم میخوایت خونه بمونم و بیرون نرم. یادمه اون شبی که فرداش قرار بود دانشگاه برم، چهار زانو وسط تخت نشسته بودم و با رضا چونه میزدم.

رضا-تو میدونی که به زور هم شده میبرمت.

-منو بشناسن چی؟

رضا-پس یه عمر خودتو واسه مردم زندونی کنی؟

-اگر حرف بارم کنند و خرد بشم، درست نمیشما.

«جفت دستاش که زیر سرش بود به پهلو چرخید و یکی از دستاشو زیر سرش جک زد و گفت:»

-تهدید میکنی؟

romangram.com | @romangram_com