#بلو_پارت_310
ارسلان-دختر نیست.
«یکه خورده برگشتم به ارسلان نگاه کردم. خندید و با مشت محکم به رون پاش زدم و گفت:»
-وحشی میگم نیست چرا میزنی؟
-به من چه که هست یا نه.
ارسلان-واسه همین عین غاز سرتو برگدوندی پشتتو می پای؟
-یکی رو فرستاده خونه ی خاله ام آمار بگیره منتظر اونم.
ارسلان-آهان.
«با خنده ادامه داد:» تو اتاق گفت دختر نیست.
با دهن کجی اداشو درآوردم.
ارسلان-انقدر دوست داشتم هنوز شاخ مجازی بودی یه عکس اینطوری ازت میگرفتم میگفتم این قیافه ی اصلی پگاه بلوئه نه اونی میبینید.
رضا از تراس بیرون اومد. با همون هول با زانو به سمتش رفتم و گفتم:
-چیشد؟
رضا یکه خورده منو نگاه کرد و نگاهشو به ارسلان کشوند و گفتم:
romangram.com | @romangram_com