#بلو_پارت_309


«به ارسلان نگاه کردم و گفتم:» داری میخندی؟ رضا میوفته زندان.

ارسلان-تو خودت جلوتر از رضا نیوفتی حالا.

رضا از پشت سر طاهر دستاشو تهدیدی برای ارسلان تکون داد که ارسلان داره سوتی میده. گوشی رضا زنگ خورد، نگاهی به صفحه ی گوشیش انداخت و به طرف تراس رفت و طاهر از جاش بلند شد و گفت:

-من باید برم پیش اسماعیل.

ارسلان-پیش اسماعیل؟ مگه کجاست؟

طاهر-رفته بود از قفسه ی سینه اش عکس بگیره. انگار اذیت میشده رفته دکتر عکس و آزمایش نوشته.

ارسلان-زن و پسرش کجان؟

طاهر-نوید که پاش همونطوریه هنوز.

ارسلان-تیمور لنگ شده موغ توی خونه خودشو حبس کرده؟ سرکار هم نمیره که! مرتیکه تسمه میخواد دیگه واشر هم جواب نمیده، فقط یاد گرفته ور دل ننه اش بشینه فتنه شدنو یاد بگیره.

طاهر-من برم، پگاه زنگ یادت نره، فعلا.

طاهر رفت و من ارسلان هنوز سر سفره بودیم، من که به غذام لب نزده بودم، ارسلان هم سرش توی گوشی بود. برگشتم به تراس نگاه کردم و ارسلان گفت:

-نمیخوری؟

«بدون اینگه نگاه کنم گفتم:» نه.

romangram.com | @romangram_com