#بلو_پارت_308
-نه پس بیوفتی اون تو؟ حالا نوبت اینه که تو بیوفتی اون تو ما کاسه ی چه کنم چه کنم دستمون بگیریم. میخوای مادرجون و باباجون و مارو دق بدی؟ من اصلا نمیخوام....
«ارسلان وسط حرفم پرید و ساعد دستمو گرفت و گفت:»
-پگاه؟ پگاه منو ببین، من قول میدم که نمیکشیم، تو خودت اونجایی مگه رضا نگفت؟ تو اون جایی.
«با چونه ی لرزون و گلویی که با بغض محاصره شده بود و تیر میکشید، نگران به رضا نگاه کردم. رضا با اخم نگاه ازم گرفت و از جا بلند شد و گفتم:»
-اگر قراره باشه یکیتو...یکی....یکه دیگه اتون بیوفته زندان به خدا خودمو میکشم،این زندگی کوفتی از نبود بابا اتفاق افتاد، از اون قتل غیر عمد، از اون....
طاهر-عمو منو ببین!
«به طاهر نگاه کردم:» من هم قول میدم، منو قبول داری؟
-اون که باید قول بده فقط نگاه میکنه.
«طاهر وا رفت، یه جوری ناخواسته گفتم حرفاتون یه طرف حرف رضا سنده، رضا بهم نگاه کرد. عمیق،ژرف، طولانی و معنا دار. آروم زمزمه کردم:» تو قول بده.
رضا لبشو با زبون تر کرد. به سختی نگاه از نگاهم گرفت و به یه طرف دیگه خیره شد و گفت:
-قول نمیدم تا دم مرگ نبرمش، فقط قول میدم بتونه نفس بکشه و ضربان قلبش بزنه.
نگران به طاهر نگاه کردم، طاهر شوکه به من نگاه میکرد. معلوم بود اصلا حرف رضا رو نشنیده و فکرش درگیر حرفای قبلی من بود! ارسلان پوزخندی از خنده زد و گفت:
-تازه اعضای بدنشم اهدا میکنند ثواب داره.
romangram.com | @romangram_com