#بلو_پارت_307
رضا-ارسلان!
طاهر-میدونید باید چیکار کرد، باید از اون محل رفت اما با چه بهونه ای و چطوری راضی بشن.
ارسلان-واسه خاطر عمو، حالا آزاد بشه راه بره بگن قاتله؟
رضا-من با باباجون حرف میزنم، عموهم بسپار به من، اصلا من تعریف میکنم.
طاهر-این راه خوبی نیست رضا.
رضا-طاهر دروغ بگیم باید صدتا دیگه هم بگیم، عمو که مادر و بابا نیست، من النا استرس اینو دارم که عمو نیومده بیرون ما کار اونارو بسازیم.
ارسلان-مگه نمیگی سه شنبه است؟
رضا-منظورم اینه که وقتی بیاد که سینایی وجود نداشته باشه.
«با هول به رضا نگاه کردم و گفتم:»
-مگه میخوایید بکشینش؟
«با بغض ادامه دادم:» من نمیخوای جای بابا برید اون تو، به خدا اگر این قصدُ دارید من میگذرم.
«رضا با اخم و جدیت و تن صدای پایین گفت:» مگه هرته که تو بگذری؟ مگه بی کس و کاری که بگذری؟
«با همون صورت خیس گفتم:»
romangram.com | @romangram_com