#بلو_پارت_306


«رضا شاکی اما با صدای آروم مثل همیشه گفت:» چیکار کردیم؟ تو بگو راهش چی بود؟

طاهر همینطوری به رضا زل زده بود.

رضا-دیدی، راهی نبود!

«طاهر پلکی زد و گفت:»

-جواب صادق با خودتون اما الان حال مادر من بده، کل این فامیل یه دختر داره که الا ازش بیخبرن، رضا تو آقامو دیدی، اصلا باباجون ، باباجون چند ماه قبله؟ اینهمه مصیبت دید یه طرف، دخترش گم شده و نیست داره دیوونه میشه، به خدا که انصاف نیست.

«بغ کرده به طاهر نگاه کردم.»

طاهر-بابات نیومده برگردی بهتره پگاه، بیا ماست مالیش میکنیم.

ارسلان-الان میشه یه نمونه ماست مالی رو برامون اجرا کنی؟

«طاهر شاکی گفت:» ای بابا ارسلان! صادق بیاد بفهمه پیش شماها بوده بد میشه.

رضا-ارسلان درست میگه ولی نمیشه همینطوری هم رفت، اون ور قضیه عمو اسماعیلِ که جو گرفتش و یه سر قضیه هم مادر اینان که اگر بفهمند جریان چیه واویلا! در و همسایه ممکن نوچ نوچ کنند و زیر لب حرف بزنند ولی کسی روش نمیشه تو روی مادرجون و باباجون حرف بزنه.

طاهر-اون که آره اصلا من حواسم هست هرکی طرف بابا میاد چی میگه و چی میشنوه ولی آخه نفهمن الان این حرف و حدیث هارو پای...پای زن داداش گذاشتن.

«مادرمو میگفت!»

ارسلان-زن داداش چیه؟ اسمش شهره است، شهره!

romangram.com | @romangram_com