#بلو_پارت_305
برگشتم ولی انگار روح من توی جیب رضا پیش گوشیش بود؛ درو باز کردم و رضا آروم گفت:
-زنگ زدم یکی بره طرف خونه ی خاله ات آمار بگیره.
«برگشتم بهش نگاه کردم، یه ابروشو بالا داد و با نگاهش هزار تا حرف مثل اینا که " فهمیدم اومدی بفهمی با کی حرف میزنم!" یا"فهمیدم برات مهم شدم!" "فهمیدم عصبی هستی و عصبانیتت با همه چی فرق داره!" و هزار تا حرف دیگه که من سرمو با اخم به زیر انداختم و خواستم برم که باز آروم گفت:»
-اینکه ماشین یه نفرو آتیش زدی و الان خیلی بی خیالی یعنی من باید بشونمت و کلی حرف باهات بزنم.
-پشیمون نیستم.
«جدی گفت:» من از پشیمون حرف نمیزنم، از عملی که عاقلانه نبود حرف میزنم، حالا بریم ناهار بعدا حرف میزنیم.
رفتیم سر سفره و طاهر مشکوک نگامون کرد و گفت:
-پگاه؟ مادرجون خیلی داره بی تابی میکنه یه زنگی بزن.
ارسلان-صدبار من گفتم.
-بگه کجایی چی بگن؟
طاهر-بابات که بیاد باید برگردی، تو چی فکر میکنی؟ طادق بیاد بگه خب پگاه همونجا پیش رضا و ارسلان بمونه جاش خوبه؟ اصلا نباید بگیم تو پیش پسرا بودی.
رضا-دروغ که نمیشه گفت، دروغ واسه عمو درمیاد.
طاهر-پس چی بگیم رضا؟ تو فکر کردی باید فکر شما موافق میشه؟
romangram.com | @romangram_com