#بلو_پارت_304
با یه شوری بهشون نگاه کردم، شاید همین رفتارشون باعث شد شیر بشم و برم ماشین آتیش بزنم. هنوز خودمم باورم نمیشه. چقدر نترس شدم، آب از سرم گذشته یا چون پسرا هستن دلم قرصه و دست به کارای خطرناک میزنم؟!
اون روز ناهار نیمرو خوردیم، چقدر هم ارسلان سر به سرم گذاشت و یواشکی زیر لب میگفت:
-قبل از اینکه بری آتیش سوزی راه بندازی یه قیمه ای قورمه ای چیزی بار میزاشتی بابا، نمیرو چیه؟!
رضا هنوز سر سفره نیومده بود و توی اتاق داشت با تلفن صحبت میکرد. از جا بلند شدم، با کی حرف میزنه؟ اونم توی اتاقی که درشو بسته! ته دلم یه حالی بود! نه ته دلم نبود، حس مالکیت شدید میکردم، بدون هیچ منطق و توجیهی حس مالکیت اعظمی داشتم، یه خوفی توی دلم بود که نکنه دوست دختر گرفته، درو چرا بسته داره پچ پچ میکنه؟! قبل از اینکه درو باز کنم چند ثانیه پشت در ایستادم، طاهر با تعجب گفت:
-عه! پشت در چرا ایستاده؟!
هرچی گوش میگردم هیچی صدایی نمیتونستم بشنوم، کرِ کرِ کر! با تخسی و حق به جانبی درو باز کردم، یعنی خودم جای رضا بودم میگفتم به توچه؟ مارو که از زندگی انداختی، شب و روزمونو یکی کردی، آبرومونو بردی، اختیارمون دستته؟ ولمون کن دیگه.
«رضا برگشت جای تعجب گفت:» باشه خبر بده.
«گوشیُ قطع کرد و من چشمم به موبایل کنار گوشش بود تا دستشو آورد پایین و موبایلشو توی جیبش گذاشت. پرسشگرا نگاش کردم، اون قیافه ی رضا یادم نمیره، ابروهاشو تصنعی با تعجب بالا داده بود و منو نگاه میکرد. با اینکه نمی خندید اما حس میکردم میخنده، اما گفت:»
-خیلی ازت عصبانیم.
من اصلا نشنیدم چی میگه، چشمم به جیبش بود و باز به خودش پرسشگرا نگاه کردم و رضا هم خودشو به علی چپ زد:
-فقط شانس بیاریم کسی ، تورو ندیده باشه.
-با کی....
«لبامو به زور روی هم نگه داشته بود که جلوی کنجکاویمو بگیرم اما نمیشد، دهنم که باز با تموم قوا جمله امو تغییر دادم:» بیا غذا بخور.
romangram.com | @romangram_com