#بلو_پارت_302


رضا-براش برنامه چیدم.

ارسلان-چیکار کردی رضا؟!!

رضا-باهاش به جای خریدار قرار گذاشتم.

«از بغل طاهر بیرون اومدم و به رضا زل زدم، رضا به من خیره شده بود و میگفت:

-فکر میکنه قراره پای معامله بشینه؛ جلوی چشمات ازش عصاره میگیرم.

ارسلان-از کی؟

رضا-میگم چهارتایی میریم.

ارسلان-پگاه کجا بیاد؟!!!!

طاهر-پگاهُ ببریم پیش اون عوضی؟! رضا چی میگی؟

رضا-میخوام جلوی پای پگاه زوزه بکشه.

توی چشمای رضا خیره شده بودم، شاید اگر یه سال قبل بود به نظرم یه مرد مناسب یعنی قد قواره ی بلند و چهارشونه، قیافه اش کمه کم شبیه جرج کلونی باشه، پولدار...پولدار و پولدار... اما الان مقابل من یه کچل دوست داشتنی ایستاده که برای یه لقمه نون هم به قول خودشون سگ دویی میکنه اما، اما وااای که خدا یه پس گردنی بهم زده که دارم مردونگی این مردُ ستایش میکنم. وقتی فکر میکنم که واسه ی من داره این کارو میکنه قلبم براش تکون میخوره.

بغضمو قورت دادم، حس غرور کردم، لبخندی زدم که رنگ نگاه چشمای رضا عوض شد، انگار این حال و هوای اون لحظه داشت یه شعرو برام نجوا میکرد:

آروم آروم آروم

romangram.com | @romangram_com