#بلو_پارت_301


ارسلان-ولی تو اینو میگی من خوشم اومده، حداقل خشک و خالی با یه سکته قصر در نرفت.

رضا-اینارو جلوش نگو!!! تو انگار به سرت زده، هوشیار تکلیفش روشنه، خوب بشه اون پرونده اشو رو میکنیم. پلیس سرش درد میکنه برای اینطور جرائم. مسئله سینا....هیس، طاهر اومد.

لباسمو پوشیدم و در حمومو باز کردم. رضا مثلا دم آشپزخونه ایستاده بود ولی فهمیدم که منتظر من بود و تا منو دید سرتاپامو نگاه کرد. نگاهمو ازش گرفتم، واسه دیشب خجالت کشیدم پسره رو وادار به کاری که میخواستم کردم.

طاهر-پگاه؟

-سلام عمو.

طاهر-چشمت روشن بابات هفته ی دیگه میاد.

«با بغض به طاهر نگاه کردم، از جاش بلند شدم و به طرفم اومد و گفت:» عه! عمویی چرا بغض میکنی؟

-بابام اون تو باشه خیال من راحت تره، بیاد بیرون دق میکنه.

طاهر بغلم کرد و رضا گفت:

-تا اون هفته دیگه ده روز مونده.

سرمو از بغل طاهر بیرون کشیدم و رضا گفت:

-عمو بیاد بیرون اعلامیه میبینه.

طاهر و ارسلان شوکه به رضا نگاه کردن.

romangram.com | @romangram_com