#بلو_پارت_300


رضا-خوبی؟

«طاهر گفت:» مگه چیشده که خوب نباشه؟!!!

رضا-نه حمومش طول کشید نگرانش شدم.

«نگران شد؟!!! یاد دیشب افتادم، لبمو محکم روهم گذاشتم، این روزا فقط همینو کم دارم، رضا! رضا! رضا!رضا....

«دوباره در زد:» پگاه؟

-خوبم.

قلبم حتی وقتی پر کینه است، قلقلکش میاد وقتی اونو حس میکنم. اون حسُ نسبت به رضا نمیخوام به شیوه های مختلف توجیهش کنم. میخوام این حس باشه. تنها حس خوشایند زندگی منه. به دیشب فکر کردم، به اون لحظه ای که توی بغلش بودم، به گرما و انرژی و تشعشع ای که از وجودش بهم برخود میکرد....

چشمامو بستم و اون لحظه رو به یاد آوردم، همه ی استرس و ترس و حال خرابم انگار تسکین پیدا کرد؛ چقدر بهش نیاز داشتم... به این که شبیه آرامبحش، شبیه یه آب رو آتیش احساسم. میدونم ممکنه این آب نباشه! اصلا نفت باشه اگر رضا برعکس تصور من این حسو نداشته باشه من....روانی میشم، واقعا روانی میشم.

از زیر دوش بیرون اومدم و آبو بستم، شنیدم که ارسلان به رضا گفت:

-میخوای بری تو حموم؟! اونطوری نگاه نکن، چرا چسبیدی به در حموم الان طاهر از دستشویی بیرون میاد میبینه بابا.

رضا-آخه صدای آب نمیاد، بلا ملا سر خودش نیاره.

ارسلان-لابد شستنش تموم شده، رفته دوش بگیره آبزی که نیست زیر آب بمونه.

رضا-بگیرنش چه گلی به سر بگیریم؟

romangram.com | @romangram_com