#بلو_پارت_297


نمیدونی چه حالیم

عالیم

درست مثل یه دیوونه

به بیرون نگاه کردم. یه جارو آتیش زدم ولی اصلا ناراحت نیستم. دلم خنک شد! از اینکه زندگیمو ازم گرفت و قصر در نرفت دلم خنک شد؛ برام مهم نیست که منو گیر میندازن یانه، حس میکنم تونستم حقمو بگیرم. حقمو از یه کثافت که به جونم و آبروم صدمه زد و من به مالش! حتی نگران نیستم که خونه اشونم میسوزه یا نه، خاله آواره میشه یانه....

جلوی در خونه پیاده شدم، ارسلان و رضا باهم برگشته بودن. رضا یکه خورده کف دستشو رو هوا گرفت و ارسلان گفت:

-دیگه تنها راه افتادی؟

«سرد و جدی نگاشون کردم و رضا گفت:»

-یا خدا، یا خدا چیکار کردی؟

-رفتم ماشینشو آتیش زدم.

«رضا و ارسلان یکه خورده و شوکه نگام کردن. همینطوری خشک شده منو نگاه میکردن، رضا به دورو بر نگاهی انداخت و ارسلان گفت:»

-رفتی ماشین یارو رو آتیش زدی؟! ماشین هوشیارُ؟!!!!!! دختر مگه تو جومونگی؟!!!

رضا-بریم بالا بریم بالا، لااله الاالله خدا خدا...

رفتیم داخل خونه و ارسلان گفت:

romangram.com | @romangram_com