#بلو_پارت_296


«پوزخندی زد:» آخری و اولی نداره، دلم بدجور میسوزه، این که چاره نداره.

نقشه ای توی سرم مانور میداد، حتی خواب دیشب هم نمی تونست کینه امو کم کنه. اون باعث و بانی آبروریزیِ منه مگه میشه بیخیالش بشم؟ مگه میشه زهر و نیش بهش نزنم؟ خدا زده ولی من که نزدم....

زیر پله ی خونه ای که بودم همیشه چندتا پیت پلاستیکی بود، نمیدونم به درد چی میخورد ولی میدونستم داخلشون بنزینه. احتمالا هرکی اونجا گذاشته توی بی بنزینی زیاد گیر کرده بوده.

دو سه تا شیشه نوشابه خانواده برداشتم و پر از بنزین کردم و توی کوله پشتیم انداختم. مقنعه سر کردم و موهامو کامل داخل فرستادم و مقنعه امو جلو کشیدم و عینک آفتابی بزرگمم زده بودم و به سمت خونه ی خاله راه افتادم.کلیدای خونه اشو داشتم، چند وقت زندگی کردن توی خونه اشون باعث شده بود که کلیدشونو داشته باشم، سوار تاکسی شدم و سر راه از یه داروخونه یه ماسک هم گرفتم و زدم.

صورتم استتار شده بود. ساعت حوالی یک بود. در حیاطشو باز کردم و از تو کوله ام دستکش هامو درآوردم. ماشینشو نگاه کردم، در شیشه های بنزینو باز کردم و آروم بی سروصدا روی ماشین ریختم. خونه اشون ویلایی بود، ترجیحا همسایه ای ساکن در خونه اشون نبود.

بنزین هارو که تماما روی ماشین ریختم عقب رفتم و به ماشین خیره شدم. یاد روزایی که توی این خونه میگذروندم افتادم، یاد اون روزی که هوشیار اومد دم دانشگاه و در مورد سینا صحبت کرد، یاد اون روز مهمونی افتادم که اگر رضا نرسیده بود این اتفاقا زودتر می افتاد....

کبریت کشیدم. وقتی که سینه ام جلوتر از دردی می سوخت، از کینه ای سیاه شده بود، با حرص به کبریت شعله ور توی دستام نگاه کردم. دیه ی من چقدره؟ مگه میشه با پول جبران کرد؟ نمیشه بیام بیمارستان بکشمت ولی جونت به این ماشین کروکت وصله. آتیشش میزنم...

کبریتُ پرت کردم و ماشین گر گرفت، خیلی آروم از در بیرون رفتم و خونسرد از کنار دیوار وارد خیابون اصلی شدم. سوار تاکسی شدم و برگشتم پشت سرمو نگاه کردم ببینم کسی دنبالم دوییده یانه. دنبالم نیومده بودن، هنوز زیاد دور نشده بودیم که صدای انفجار اومد. راننده تاکسی گفت:

-معلوم نیست باز کجا ترکید، بدبخت آتش نشان ها که قراره بسوزن و کباب بشن.

«راننده دلش پر بود و هی گفت و گفت و من توی انتقامم فرو رفته بودم.»

این روزا

یه قاب عکس خالیم

خالیم

romangram.com | @romangram_com