#بلو_پارت_295
ارسلان-ولی بری زندان زن زندگی میشی ها، فقط اونجا جای دست رضا باید دست اعظم خط کشو بگیری.
«خودش خندید و با حرص گفتم:» کوفت، بیشعور.
رضا از دستشویی بیرون اومد و گفت:
-تو دهنت باز میشه کله سحر حرف بزنی بخندی؟
ارسلان-مگه توام؟
«باز خندید و گفت:» پگاه هوشیار کُش، یه چایی بذار بریم دنبال سگ دوییمون.
سفره صبحانه رو انداخت، روم نمیشد به رضا نگاه کنم، طاهر هم به جمع اظافه شد و خلاصه با رضا رفتن. ارسلان هم بعد دست انداختن های بسیار داشت میرفت که گفتم:
-خوبه انقدر شکست عشقی از پریا خوردی ضد ضربه شدی.
«زهرخندی کرد و گفت:»
دلیل نداره جلوی تو دردامو جار بزنم، تو خودت دردات زیاده.
«با غم گفتم:» ارسلان؟
«با زحمت لبخند تلخی زدم. ارسلان ایستاد و نفسشو مثل آه بیرون داد و گفتم:»
-ازم ناراحت نشو، خداروشکر که رفته دیگه این آخرین باریه که اذیت میشی.
romangram.com | @romangram_com