#بلو_پارت_293
«تا خواستم بلند شم آرنجو کشید و به بالشت کوبیده شدم. با تعجب و چشمای گرد و بغض دار نگاش کردم. جدی گفت:»
-بخواب.
«با همون حال گفتم:» دستم درد گرفت.
«با حرص خفته دراز کشید و گفت:» خیله خب ببخشید، بخواب.
-اینطوری که بالا می خوابیدم.
«با حرص گفت:» چیکار کنم؟ بغلت کنم بخوابی؟
«حق به جانب گفتم:» بله.
رضا-پگاه دارم عصبانی میشم ها بخواب.
بدون اینکه بهش توجه کنم دستشو گرفتم بردم بالا سرم و رفتم چسبیدم بهش. محکم گفت:
-اووووف پگاه اووووف که اصلا آدمو نمیفهمی.
-الان میخوابم دیگه.
رضا-فقط خواب خودت مهمه؟
خوابم برد، واقعا خوابم برد! اما از قبل اینکه بیدار بشم انگار من بدتر ذهنم فعال شد که دیشب چه ادا ها از خودم درآوردم!!!! سریع از جا پریدم دیدم ر ضا روی تخت چسبیده به دیوار خوابیده. خاک بر سرم بدبختو به ستوه آوردم. دستمو به سرم گرفتم که رضا یهو برگشت نگام کرد. لبمو گزیدم و سریع گفتم:
romangram.com | @romangram_com