#بلو_پارت_291
-ترسیدما.
رضا-بیا برو بخواب دستتو میگیرم.
-نه.
«با بغض نگاش کردم، دیدین آدم از خواب میپره هنوز تو حوالی موقعیت و احساسِ خوابه؟ من اونطوری شده بودمو عاصی شده گفت:»
-پگاه نمیشه بیای پایین.
-چرا؟
«اومدم توی رختخوابش دراز کشیدم، خنده اش گرفت و با صدای خفه گفت:» دختر الان ارسلان بیدار میشه، زشته پاشو.
-بلند نمیشم، خواب؛ منو بردن زندان، هرچی جیغ زدم....
رضا-خواب دیدی بابا، زندان چیه؟ بیا بخواب رو تخت من بالاسرت میشینم.
-نه نشین، اینجا
«به کنارم اشاره کردم:» بخواب.
«به بیرون اتاق نگاه کرد و زیر گفت:» لااله الاالله.
«با حرص گفتم:»برای من ذکر نزنا، من بالا نمی خوابم.
romangram.com | @romangram_com