#بلو_پارت_290


-رضا؟ داداشی....داداش....

رضا یه جوری پرید که زهره ام آب شد. داشت روی تختُ نگاه میکرد و منم پشت سرش نشسته بودم. توی تاریکی با صدای خفه صداش کردم:

-داداشی؟

دوباره پرید و برگشت نگام کرد و گفت:

-زهره ام رفت دختر، اونجا چیکار میکنی؟

-من خواب بد دیدیم.

«یکه خورده و گیج با صورت درهم گفت:» چی؟!

-میگم کابوس دیدم ترسیدم.

رضا-آ....آهان خواب دیدی؟ نترس بابا من اینجام دیگه، آب میخوای؟

-نه.

سری به معنی "چی" تکون داد و گفتم:

-بیام اینجا بخوابم.

«به جاش اشاره کردم و گفت:» بالا با پایین چه فرقی داره؟

romangram.com | @romangram_com