#بلو_پارت_289
«با تعجب تصنعی و خنده گفت:» واقعا داره وقت خوابت میگذره ها.
«رضا رو که روم نمیشد بزنم برای همین با حرص گفتم:» داداشی؟ تو طرف منی یا داداشت؟
«لبخند مهربونی زد و گفت:»
رضا-مگه آدم میتونه طرف جفتتون نباشه؟ بیا بخواب حرفای ارسلانُ به دل نگیر.
دلم میخواست خدا بهم یه فرصت میداد و همه چی زندگیمو عوض کنم. مثلا رضا بابام باشه، ارسلان داداشم باشه، اینطوری همیشه داشتمشون. اینطوری برای بغل رضا آروزی یه لحظه توی خلوت ترین جای دلم نمیکردم، بهونه داشته باشم، بهونه! دستشو گرفتم، لبه ی تخت رو به رضا خوابیده بودم.
-رضـ...
-جان؟!
«قلبم یه جوری فرو ریخت که تموم قفسه ی سینه ام تیر کشید، حتی نذاشت اسمشو کامل صدا کنم، منتظره؟ نمیدونم شاید خیلی حساس شدم یا.... یا رضا هم بهم حس داره. خدا کنه دومیش باشه. به خدا قدرت قتل دخترایی که طرف رضا و ارسلان بیان رو دارم. علی الخصوص رضا. خنده ام گرفت، جفتشونم میخواما، ولی خواستن ها فرق داره. ارسلانُ بیشتر از قبل دوست دارم اما رضا....رضا....اونُ تازه دوست دارم.
رضا-خوابیدی؟
چشمامو سریع توی تاریکی بستم، فهمیدم بلند شد و پتو روم کشید و دوباره دراز کشید اما دستمو ول نکرد. کاش عادت داشتم از روی تخت غلت بزنم و توی جاش بیوفتم. وای خدایا چه فکرای خبیثی تو سرم میاد.
یاد هوشیار افتادم، وای دوباره حرصم از سر گرفته شد. دلم میخواد همین الان چاقو بردارم برم سراغش. فردا یه نیشی بهتون بزنم حالتون جا بیاد، کثافت. وایستا من نمیزارم خوب بشی. یه کاری میکنم که خوب شدی بازم سکته کنی...
انقدر حرص خوردم که خوابم برد و هرچی فکر کرده بودمو خواب دیدم. با چاقو به بیمارستان هوشیار رفتم و انقدر بهش چاقو زدم که تیکه تیکه شد. بعد اومدن بردنم زندان. حالا تو خواب هم غصه میخوردم که دیگه رضا و ارسلان پیشم نیستن. حالا شبو چطوری توی زندان بخوابم؟! انقدر گریه کردم و جیغ زدم که من بی گناهم و از خواب با همون حال پریدم.
توی اتاقم بودم و رضا هم پایین تختم بود. بلند شدم رفتم بالا سر رضا چمباتمه زدم و با صدای خفه صداش زدم:
romangram.com | @romangram_com