#بلو_پارت_287


«از جا بلند شدم رفتم بالا سر ارسلان که روی کاناپه دراز کشیده بود و ساعد دستشو روی پیشونیش گذاشته بود و به سقف نگاه میکرد. نگاهشو با همون فیگور به سمتم برگردوند و گفتم:

-ببین ماها که ننه بابا نداریم، هرکی نصیبمون بشه تو دلش عروسیه، اون....

«با حرص ادامه داد:» اون سلیطه باید مادرشوهر داشته باشه اونم شراره.

«به بالا سرم نگاه کردم:» به خودت قسم که باورم شد هستی.

«رو به ارسلان که متعجب نگام میکرد گفتم:» من میدونم دوسش داری ها ولی ارسلان جان تو باید خوشبختیتو بیشتر دوست داشته باشی.

ارسلان-رضا؟ رضـــــا.

«از توی اتاق جواب داد:» چیه؟

ارسلان-بیا بچه اتو ببر بخوابون.

«خندید و موهاشو توی دستم گرفتم و گفتم:» برای تو دارم حرص میخورم، غصه ی تورو میخورم تو مسخره میکنی؟

ارسلان-رضا؟

-کوفت.

ارسلان-بابا موهام ریخت، الا میشم رضا.

«با خنده دستمو پس زد و گفتم:» دلتم بخواد

romangram.com | @romangram_com