#بلو_پارت_286
ارسلان با سکوت تلخ نگام میکرد و گفتم:
-دیدی؟ دیدی گفتم؟ به حرف من رسیدی؟ من آدم شناسم.
ارسلان-آدم شناس نیستی، ما خانوادگی یه خصلت داریم اونم اینکه حیوونا رو خیلی خوب جذب خودمون میکنیم.
رضا-خیله خب، بهتره بریم بخوابیم.
-فردا جای اینکه برم بیمارستان میرم پریا رو میزنم.
«رضا با زور جلوی خنده اشو گرفت و هدایتم کرد طرف اتاقو گفت:» قبل اینکه انقدر بزن بهارد بشی باید بهت فن یاد بدم.
-من خودم یه فن بلدم هلاک میکنه.
رضا در حالی که میخواست خودشو جدی نشون بده ولی نمیشد گفت:
-تروخدا راست میگی؟
«یکه خورده گفتم:» داری مسخره ام میکنی؟!
رضا لبشو گزید و تشکشو از تو کمد بیرون آورد و گفت:
-دنیا گرده، کسی آسوده است که خطا نکرده باشه؛ پریا هم خیانت میبینه. باید دلمون براش بسوزه.
-من اصلا هم دلم براش نمیسوزه، کاش شراره پدرشو دربیاره. نه اتفاقا....
romangram.com | @romangram_com