#بلو_پارت_285
«با حرص گفتم:» اگر به ایناست که مادر من خود جنِ، خودِ خودِ جن اونم از نوع بد و کافرش که من اینطوری شدم.
ارسلان-صبح منم باهاتون بیام؟
رضا-نه تو برو کارگاه، بالا سر بچه ها باش پیِ هیچی هم نگیر.
ارسلان-رضا من مغزم رد داده؛ رد! باورم نمیشه در خونه اشون دخیل نبستم. انقد این چندماه اتفاقات بد برامون افتاده که انگار آهن سرکج شدم دیگه هی توی سرم می زنند اینور میکنند اونور میکنند صاف نمیشم. دم عصری چشم تو چشم شدیم.
«پوزخندی زد و گفت:» فکر کردم خجالت میکشه اما نکشید رضا! من خجالت کشیدم نگاهمو گرفتم.
رضا-تو خجالت نکشیدی، فهمیدی برای هر آدمی به یه اندازه باید مایه گذاشت.
«سریع از جا پریدم و گفتم:» چیشده؟
ارسلان چشماشو ریز کرد گفت:
-تو.... تو پگاه هر کاریت بکنند هرچی بشه شاخکت تو یه جریان خوب کار میکنه.
«به سمتش رفتم و اخم تصنعی کردم وگفتم:» فضول عمه اته، من...
«ارسلان با یه حرص واضح و لج گفت:» پریا رو با نوید دیدم، مچشونو با هم گرفتم.
«از هول و تعجب محکم دو کف دستمو به هم زدم و بلند گفتم:» چی؟!!!!!!!چی؟!!!!!!!!
«به رضا نگاه کردم و گفتم:» مچ پریا رو گرفته؟ آره اینو گفت؟
romangram.com | @romangram_com