#بلو_پارت_284


-دخترخاله اشو برای سه چهار میلیون پول دست یه لاش خور داده، به خدا که من فردا میرم بیمارستان، با همون حال میخوام بزنمش.

ارسلان-یارو نمیفهمه، مغزش ترکیده، اسکول تازه فهمیده چه غلطی کرده، فهمید دنبالشو تا منو طاهرو دید مرتیکه تشنج کرد، اول یه جور داد زد و روی زمین افتاد و کف کرد که طاهر دو سه تا هم زد تو سرش گفت پاشو مسخره بازی درنیار.

رضا باز زد زیر خنده، با اون حال برگشتم نگاش کردم، جلوی دهنشو گرفت و جدی تر گفت:

-ببخشید، یادم می افته از ترس سکته کرده خنده ام میگیره.

-من یادم می افته برای چی میترسیده دلم میخواد همه ی عالمو بکشم.

ارسلان-ببین منو پگاه.

«بهش نگاه کردم و گفت:» گیریم زدیش بعد چی میشه؟ چیش درست میشه؟

«با قصی الدل گفتم:» دل من، دل من که خنک میشه.

ارسلان-کج و کوله شده کجاشو بزنی؟ بزار خوب بشه دردو بفهمه.

رضا-اونُ باید زد که داره راست راست راه میره.

«با حرص گفتم:» حیوون.

«یه فکری عین برق از سرم رد شد، در حالی که به سمت اتاق میرفتم ارسلان گفت:»

-آدم با فال گیری و روح و جن ظاهر کردن و شیادی بچه بزرگ کنه این میشه، هی دعا خورد مردم داده، آه و ناله اشون دامن گیر شده.

romangram.com | @romangram_com