#بلو_پارت_281
-ارسلان؟
ارسلان بدون اینکه نگام کنه با خنده گفت:
-الان بابات میاد شیشه اتو میده.
-ارسلان! هوشیار سکته کرده؟
گوشیوش پایین آورد و نگام کرد، از جا بلند شدم وسط تخت نشستم و گفتم:
-سکته کرده واقعا؟ من باورم نمیشه حتما داره نقش بازی میکنه.
ارسلان-نه واقعا سکته کرده، رضا بهت گفت؟
-یعنی....
«با حرص و بغض ادامه دادم:» انقدرم نیست که تف توی صورتش بندازم؟
ارسلان-چرا اونقدر هست منتها کلا فلجه، هوشیاریش به هشت رسیده بود. تازگی ها یکم روبراه شده ولی هنوز بیمارستانه ولی اون ارزش تف هم نداره؛ به نظر من برو تو صورت خاله ات تف کن که پسش انداخته.
-خاله امم دیدی؟
ارسلان-خودم بیمارستان رسوندمش.
«پوزخد تلخی زد:» شانس ما رو میبینی؟ دم لونه ی دشمنیم میریم میوفته گردنمون. حکایت اون یاروییم که همه گنج پیدا کردن و اون چک برگشتی های باباشو.
romangram.com | @romangram_com