#بلو_پارت_280


رضا-بابا نه؛ چیزای دیگه بوده.

«با هیجان نگاش کردم:» چی؟!!!

رضا-حالا وقتش نیست، سوارشو بریم.

به قدری جدی شده بود که ترسیدم دوباره بپرسم و عصبانی بشه. تو خونه من در خودم فرو رفته بودم و رضا هم انگار سر جریانی خودخوری میکرد...به خونه رسیدیم. رفتم روی تختم ولو شدم و نوشخوار فکری رو از سر گفتم، بابا، مامان، جریانات پیش اومده... رضا با ارسلان توی هال در مورد کار صحبت میکردن، در مورد هزینه های خانوادگی، در اتاق باز بود، رضا رو به در نشسته بود و داشت میگفت:

-سفارش های آقای سرمرُ.....

«نگاهش به من افتاد، دلم میخواست بگم بیاد بخواب دیگه، نمیترسیدما نه موضوع ترس نبود. موضوع این بود که دلم میخواست رضا بیاد توی اتاقم بخوابه و من خیالم راحت بشه. خیالم نه، شاید باید بگم دلم.... چیزی که قبلا فکر میکردم ترسِ در حقیقت ترس نبود! عادت به رضا بود. از نگاه رضا ، ارسلان برگشت به سمت اتاق نگاه کرد و گفت:

-پگاه صدا کردی؟

-نه، نمی خوابید؟

ارسلان-ساعت یازده است، مرغ الان تو لونه اش...

«رضا بلند شد و گفت:» اتفاقا من خوابم میاد.

ارسلان-دِکی!

رضا-صبح باید با طاهر بریم به کارای اداری عمو رسیدگی کنیم، زودتر بخوابم بهتره.

رضا به سمت دستشویی رفت و ارسلان گوشیشو به دست گرفت.

romangram.com | @romangram_com