#بلو_پارت_279


رضا-بیمارستانه، به خدا که دوست دارم سر به تنش نباشه ولی بدبخت از ترس سکته مغزی کرده.

با اخم اینور اونورو نگاه کردم و گفتم:

-دوست دارم برم بزنمش حالا که نمیتونه تکون بخوره بزنمش.

رضا-اونو دیگه خدا زده.

«با حرص گفتم:» ولی من هنوز نزدم.

«به ساعتش نگاه کرد و گفت:» بهتری؟

-راستش دلم میخواد برم خونه بخوابم.

«سری تکون داد و گفت:» ولی شب میاییم رستورانی که گفتی.

-شما بیایید بهتون خوش بگذره.

رضا-پگاه تو چیزی رو نمیتونی تغییر بدی فقط باید منتظر باشی و باور داشته باشی که اتفاقات بهتری می افته.

-تو....تو جای من نیستی.

رضا-ولی اتفاقات بدی توی زندگیم افتاده که کمتر از تجربه ی تلخ تو نبوده.

-خب مرگ عمو...

romangram.com | @romangram_com