#بلو_پارت_278


-همه چی درست میشه قول میدم مادرت دیگه رفته، تا وقتی که نتونستی فقط مادر بودنشو ببینی اسمی ازش نبر، بهش فکر نکن.

-مگه میشه؟ مگه میشه؟ رفته بچه دار.....وااااای....واااای....

«از بغلش بیرون اومدم و گفتم:» خدایا مغزم داره میپوکه.

رضا-هوشیار بیمارستانه.

«چشمامو گرد کردم و گفتم:» وای نه، تروخدا بشه.

«رضا با خنده گفت:» ارسلان رفته سراغش، چندماه پِیِش بودیم.

«نمیدونم چرا میخندید، یکه خورده گفتم:» چرا میخندی؟

رضا-مرتیکه از ترسش غایم شده بود، چندماه دنبالش بودم، ارسلان تو دیزین ردشو با یکی از دوستاش زد.

تموم من گوش شده بود که چی تعریف میکنه لبخندشو به زور جمع کرد و گفت:

-استغفرالله، خدا منو ببخشه ولی یادم میفته خنده ام میگیره، ارسلانُ که دیده سکته کرده لعنتی.

«با شوک و بلند داد زدم:» سکته کرده؟

رضا-ارسلان میگه نزاشته دستم بهش بخوره درجا سکته کرده، حالا لال شده، نه میتونه حرف بزنه نه راه بره.

-دروغ میگی، زدین ناکارش کردین.

romangram.com | @romangram_com