#بلو_پارت_277
-داداش میشه نگه داری حالم داره بهم میخوره.
یه گوشه نگه داشت و پیاده شدم، یکم قدم زدم... کی از اتفاقات نامتعارف زندگیم خلاص میشم؟ رفته برای خودش زاییده، تو..تو اینستا گذاشتن دیگه وگرنه رضا از وضع مادر من چه خبری داره؟!!!
دستمو به سرم گرفتم، نمیدونم پوستم کلفت شده یا آستانه ی تحملم بالا رفته یا مغزم دیگه کار نمیکنه. دلم میخواد یکی توی سرم بزنه و حافظه امو از دست بدم.
رضا-عمو تا یه هفته ده روز دیگه درمیاد؛ تنها چیزی که دوباره قاتلش نمیکنه تویی پگاه.
برگشتم بهش نگاه کردم؛ قتل دوباره؟!!!!
رضا-من میدونم چیکار کنم که به گه خوردن بندازمشون اما عمو....عمو نمیتونه جلوی حد ضربه هاشو بگیره، پگاه باید حالت خوب باشه، نمیخواستم حال امروزتو خراب کنم، از خدامه که بریم جاده، حال تو اونطوری باشه که میخندی، خنده ای که رنگش یادم رفته.
«مور مورم شد، رضا در مورد من حرف میزنه؟!!!! چقدر احساساتی! چشمام پر شد و رضا ادامه داد:»
-ولی اینکه این خانواده باز کنار هم باشه و تو باباتو داشته باشی، آینده اتو داشته باشی برام مهم تر از لبخند یه لحظه اته.
به طرفش رفتم و محکم بغلش کردم و گفتم:
-من میترسم، از این دنیا و اتفاقاتی که رقم زده میترسم، از اینکه بابا رو ببینم، از اینکه باز یکی رو بکشه، مامانُ بکشه، از اینکه شماهارو از دست بدم، تو....تو نتونی جلوی خشمتو بگیری، نمیخوام از دستت بدم، تو.... تو باعث شدی روپا بشم، نمیدونم سمتمون چیه جای بابایی، بابایی، داداشی، اصلا خدایی، خدا توی تو بهم کمک کرد که نمیرم...
دستش دور کمرم حلقه شد، سربلند کردم، نگام میکرد.
-از اینکه....از اینکه مادرمو با اون بچه ببینم و سنگ بهش بزنم میترسم.
سرمو به سینه اش چسبوند و گفت:
romangram.com | @romangram_com