#بلو_پارت_276
رضا-بابات به اتفاق فکر نمیکنه، به بچه اش فکر میکنه. به تو که از همه بیشتر آسیب دیدی، حال بابات به تو بستگی داره.
اشکام بی وقفه بارید.
-نمیتونم ببینمش؛ چطوری مقابلش بایستم؟
رضا-یعنی چی؟ نبینیش؟ اون داره برای تو پرپر میزنه بعد نبینیش؟ اون عوضی ها رفتن شکایتشونو پس گرفتن...
«با شوک بلند گفتم:» چــــــــی؟!!!!!!!
رضا-دیگه انتقام گرفتن، مادرت اونور بچه دار شده، تو اینور حال و روزت، باباتو جای یه بار صدبار اعدام کردن.
«با خشم و صدای دورگه ادامه داد:» فکر کردن تموم شده؟ فکر کردن ما آروم میشینیم؟ صبر کردیم عمو بیرون بیاد. یه بلایی سرشون بیاریم که مرغای آسمون به حالشون زار بزنند.
«هاج و واج رضا رو نگاه کردم و گفتم:» بابا آزاد میشه؟
رضا-آره تا یه چند وقت دیگه بیرون میاد ولی باید یه سری کارا رو انجام بدیم تا بیاد.
«با حال ناخوشایندی گفتم:» مامانم زاییده؟
رضا سکوت کرد و با حرص نیم نگاهی به پنجره سمت چپش کرد، یه ماشین سبقت گرفت و رضا داد زد:
-هــــــــــــو یابو.
رضاست؟!!!!! رضا! اصلا این کارا رو نمیکرد، ببین به کجا رسیده که سر مردم داد میزنه، بچه اش به دنیا اومده! سرم انگار یه کوه شده.
romangram.com | @romangram_com