#بلو_پارت_275


یادم رفته بود هرشب ور دلم میخوابه. وای اینکه عجب صبری داره که تا حالا روی سر من نپریده. بنده خدا رو ولشم نمیکنم و الا و بلا باید پیش من بخوابی، خب نفهم این که سنسورای مردیش سوخت بس که سرکوبش کرد! من شب تنها نمیخوابما! الکی منطقی فکر نکن!

از کجا معلوم که از من خوشش میاد که حسی بهم داشته باشه و حالا اذیت بشه؟ مردا که شبیه زنا نیستن. کف دستمو جلو دهنم گرفتمو به پنجره نگاه کردم. ای وااای گُر گرفتم. فرت و فرت هم دلم براش میریزه. دیشبم افتادم روش! وااااای؛ امروزم لفت داد فکر نکن همش تو مقصر بودی. حالا چه هوای خودمم دارم، یارو شستت. مثلا، مثلا میگما شوهر کنی بعد این پیش خودش تورو تجسم کنه وااای!

حالا بعد از اینهمه مدت الان یادت افتاده؟

رضا-پگاه میخوام یه چیزی بگم، راستش اون موقع حالت خوب نبود نگفتیم ولی حالا ممکنه به زودی همه چی به حالت اول برگرده.

پرسشگرا نگاش کردم و نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

-اون کثافتا نمیدونم چطوری، دقیق نمیدونیم این کارو کردن یا بابات شنیده، جریان تورو میگم!

«وارفته گفتم:» میدونه؟!!!

رضا-بهش گفتن که اذیتش کنند، باباتم خودزنی کرده بود. یعنی از زور عصبانیت سر و کله اشو تو در و دیوار کوبیده بود. سر و انگشتاش شکسته بود... یه مدت هم انفرادیش کردن.

«وارفته با بغض و غصه گفتم:» انفرادی چرا؟

رضا-چون اعصاب و روانش بهم ریخته بود، جدیدا بیرون آوردنش و طاهر هم رفته جریانُ براش تعریف کرده. انقدر حرف زده که خیالش یکم راحت شده و حالش جا اومده.

«با چشمای خیس از اشک گفتم:» من چطوری ببینمش؟

«جدی گفت:» یعنی چی؟

-خجالت....چطوری ببینم؟

romangram.com | @romangram_com