#بلو_پارت_274
زد زیر خنده، قلبم هری ریخت، چرا اخیرا قلبم اینطوری میشه؟ خوشم میاد وقتی میخنده، با نمک میخنده، دلم میخواد لپشو بکشم؛ کچل با مزه! چقدر قبلا تلخ و جدی بود اما دوست داشتنی.
رضا-پس چرا تعجب کرده بودی؟
-تو میخوندی تعجب کرده بودم.
«لبخندشو جمع کرد و گفت:» چرا مگه من آدم نیستم؟!
-هستی، اصلا فرشته ای اینو خوب میدونم، اما تو جدی هستی مثل باباهای قدیم.
«پوزخندی از خنده زد و گفت:» بابا؟ اونم قدیم نه جدید؟
-عه داداشی نه منظورم اینه که...
«سری تکون داد:» فهمیدم، شوخی میکنم.
-دا....داداشی....یعنی رضا؟
«نیم نگاهی بهم کرد و گفتم:»
-رضا گفتم چون یه داداشم کاری که تو برای من کردی رو نکرده، من میفهمم همه اون چیزایی که فکر میکنید من نمیفهممُ میفهمم. ازت خجالت میکشم، از بقیه هم خجالت میکشم اما از تو بیشتر...
رضا-یه وقتایی باید قوانینُ به خاطر شرایط کنار گذاشت.
اول یکه خورده نگاش کردم، چیو میگه؟!!!! بعد یادم افتاد حموم هارو میگه. .واااای خاک بر سرم رضا منو دیده ها...رضا! رضا که دوست پسرم نیست بخوام مدرن و توجیه گرانه فکر کنم و تموم شرعو کنار بزارم! پسر عمومه... پســــر عمــــو!!!!!
romangram.com | @romangram_com