#بلو_پارت_270


صبح رضا ارسلانُ فرستاد کارگاه و به اجبار منو برای ثبت نام دانشگاه برد. همه ی موهامو توی مقنعه کرده بودم و مقنعه امو جلو کشیده بودم تا یکی منو نشناسه. رضا برگشت نگام کرد و گفت:

-چرا اینطوری کردی؟

-اینجا پر از دختر و پسرای جوونه حتما میشناسن.

رضا با یه غصه ی آشکار نگاهم کرد و وارد آموزش شدیم و مدارکمو تحویل مسئولش داد و خودمم که دور و برو می پاییدم که ببینم کسی منو میشناسه یا نه؟ جای من رضا جواب تمام سوالات مسئول ثبت نامو میداد و من هم به آرنج رضا چسبیده بودم عین این دلک دارا که هی سرش میچرخه سرم میچرخید که یکی از پشت بهم خورد، منم محکم به رضا گفتم:

- اِواااااا !

رضا برگشت منو نگاه کرد و گفت:

-چیکار میکنی پگاه؟

برگشتم پشت سرمو نگاه کردم و به دختری که بهم خورده بود گفتم:

-چیکار میکنی؟

«دختره خندید و گفت:»

-ببخشید، دیگه راه رفتن هم یادم رفته به خودم پشت پا زدم داشتم زمین میخوردم، اینجا ثبت نام میکنند؟ چی میخواد؟ چی تحویل دادی؟ چقدر پول میخوان؟

«مقنعه امو جلوتر کشیدم و گفتم:» نفس بکش.

اصلا انگار نشنید و مدارکشو روی پیشخوان میز پخش کرد و از سر سوال پرسید. رضا جای من یکه خورده دختره رو نگاه میکرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com