#بلو_پارت_269


«نگاش کردم، خنده اش گرفته بود و با اخم گفتم:» به من میخندی؟

«با لبخند گفت:» چرا به تو بخندم؟

نیم خیز شدم و لبشو نشون دادم و انگشتم به لبش چسبوندم و گفتم:

-اینا.

«رضا پلکاشو روی هم گذاشت و سرشو کنار کشید و گفت:»

-لااله الاالله، دختر بگیر بخواب ببین امشب میتونی کار دست ما بدی.

=چه کاری؟!!!

«یکه خورده نگام کرد:» منظروم اینه که.... اینکه ارسلان یه وقت ببینه فکر بد میکنه بابا.

«سربلند کردم دیدم ارسلان پشتش به ماست و گفتم:» خوابه.

رضا که خنده اش گرفته بود با شیطنت گفت:

-خب پس راحت باش.

«با لحن مهربون و جدی ادامه داد:» بخواب بخواب بابا.

طاق باز دراز کشیدم و دستمو طرفش دراز کردم دیدم دستمو نگرفت. سرمو برگردوندم نگاش کردم به دستم خیره شده بود. دستمو با مکث گرفت، دستش داغه داغ بود. نمیدونم تا کی اینجاییم، تا کی اینجا میخوابه ولی نمیخوام این حالت تغییر کنه.

romangram.com | @romangram_com