#بلو_پارت_268
رضا جای اینکه منو پس بزنه سرشو به سمت هال برگدوند و منم بدتر جای اینکه از روش بلند بشم توی هالُ نگاه کردم و دیدم ارسلان پشتش به ماست. دلجویانه گفتم:
-ندید، ندید....
رضا هم خنده اش گرفته بود و هم میخواست جدی باشه که نمیشد و با همون لحن بینابین گفت:
-خب الهی شکر خیالمون راحت شد.
«یکه خورده نگاش کردم، شیطنت بلده؟!!!»
رضا-تختت بالاست!!!
یکه خورده تر نگاش کردم، با این حرفش خجالتم داد، خب خودش منو پس بزنه. بلند شدم اونم تو دو ضرب اول سر و سینه امو بلند کردم، هنوز روش نشسته بودم و رضا با یه حالت بی طاقتی گفت:
-هووووف لااله الا الله پگاه!
«بلند شدم گفتم:» بله؟
حالا کش هم اومده بودم، از دستش ناراحت بودم چیه دوست داشتی همونجا بمونی؟ نه چرا تیکه میندازه خب؟ رفتم روی تختم و گفت:
-پتو بنداز رو خودت هوا خنک تر شده.
«با لج گفتم:» نمیخوام.
رضا-عه!
romangram.com | @romangram_com