#بلو_پارت_267
-منو باید ببری و بیاری.
ابروهاشو از سر تعجب کمی بالا داد و گفت:
-هم ببرم هم بیارم؟
«اخم کمرنگی کردم:» یعنی نمیبری بیاری؟!!!!
کناره های لبم کمی برگشت و رضا لبخند کمرنگی زد و گفت:»
-قیافه ات چرا اینطوری شد؟
کمی نگاهم کرد، کمی! انگار عرض و طول و زاویه های صورتمو اندازه زد و آرومتر گفت:
-من میبرمت اگر کلاست صبح یا حوالی ساعت چهار باشه اما دیگه نمیتونم بیارمت.
«وارفته گفتم:» چرا؟!
رضا با لحنی که چاشنی لبخند کمرنگی داشت گفت:
-اون موقعه که نباید کارگاه برم باید سرویس مدرسه بشم.
خواستم با دست آزادم بزنمش تلپ از بالای تخت روش افتادم. چشمای جفتمون تا ته باز شده بود. حین افتادن با صدای تقریبا بلند گفتم:
-اِوا اِواااااا......
romangram.com | @romangram_com