#بلو_پارت_266
-دانشگاه نرم چی میشه؟
رضا-باید بری باید بری پگاه.
«نیم خیز شدم، دستم هنوز توی دستش بود و گفتم:» چرا برم؟!!!!
«با جدیت گفت:» چون من میگم.
یکه خورده نگاش کردم و گفت:
-تو هرکاری بخوای میکنی حتی اگر ارسلان و طاهر مخالف باشن من پشتت درمیام، نمیتونی رو حرف و خواسته ی من نه بیاری.
«با بغض گفتم:» برم برام اسم میزارن.
«با اخم گفت:» گه میخوره هرکی اسم روی تو بزاره.
-مثل عمو اسماعیل.
رضا-مگه نه احترامشو کنار گذاشتیم و چپ و راست خورد؟
لبمو محکم روی هم گذاشتم، نگاهش از چشمم به لبم کشیده شد، توی ذهنم هزارتا صحنه اومد که رضا نگاهشو از چشمم به لبم کشیده، قلبم هری میریزه وقتی اینطوری میکنه. من ها! من اینطوری میشم! از یه نگاه حالم زیر و رو میشه. لبامو باز کردم حرف بزنم انگار نگاه رضا با لب من گرم و سرد میشد. یه فکری از ذهنم عبور کرد و گفتم:
-باشه میرم ولی یه شرط دارم.
رضا پوخندی از خنده زد و کمی جا به جا شدم و جلوتر اومدم، به دستام نگاه کرد که رد نگاهشو زدم و محکم تر گفتم:
romangram.com | @romangram_com