#بلو_پارت_265


نگاهمو از ارسلان گرفتم و به طرف اتاق رفتم. کیفمو برداشتم. حتما اگر کمی آمادگی داشتم خودمو میکشتم اما نمیخوام، میخوام برعکس باشم، چندسال قبل یه فیلمی از یه هنرپیشه ی زن پخش شد، اون از دست حرف مردم فرار کرد، زندگی و خانواده اشو ول کرد و فرار کرد. با اینکه خودش میگفت اون زنِ تو فیلم نبوده اما باز فرار کرد. من میخوام بمونم، مثل من زیر این سقف شهر زیادن که یا در سکوت میمیرند یا خفه اشون میکنند. کسی نایستاده اما من می ایستم. پگاه بلو می ایسته؛ با وجود اون مادر و پدری که در بند شرایط قاتل شده من میخوام بلند بشم.

نگاه های مردم اکثرا گذری بود اما وسواس خودم باعث جلب توجهشون میشد و بعضی ها میشناختن اما وقتی سه تا پسر با اون هیکل دورم میدیدن عقب میکشیدن. ارسلان و طاهر با هم حرف میزدن و رضا مثل اکثر اوقات ساکت بود. طاهر تعریف میکرد که پای نوید دوماهه شکسته و بدجایی بوده، تالوس پاش شکسته و جوش نمیخوره، دکترا گفتن اگر استخونش سیاه بشه تا ابد پاش لنگ میزنه.

ارسلان هم نه گذاشت و نه برداشت جریان اومدن عمو اسماعیلُ برای طاهر تعریف کرد و طاهرم عصبی شده بود... خلاصه بیرون شام خوردیم و انقدر این دو تا به همدیگه و به ما حرص وارد کردن که کوفتمون شد.

اون شب یکی از سخت ترین شبای زندگی من بود؛ بعد از یه ماه که از پخش اون فیلم ها گذاشته بود من بیرون اومده بودم اما خوب گذشته بود؛ هرشب سه تایی یا چهارتایی به یه بهونه ای بیرون میرفتیم. رضا روزهای بعد به زور گفت باید خرید کنم.

روز اول خودش دور از من مواظبم بود. دلم که گرم شد رضا هست میرفتم خرید. حالا بقال شقال و قصاب هیچکدوم منو نشناختن و فقط اگر نگاهیم میکردن از سر هیزی یا کنجکاوی یا نگاه عادی بود. ترسم ریخت، حداقل از دور و برم ترسم ریخت و باعث شد بیشتر به زندگی عادی برگردم.

تمام اکانتامو پاک کردم، خطمو عوض کردم و شروع به تقاشی کردن کردم...

همه ی این روزهای سخت رضا و ارسلان کنارم بودن، بیشتر رضا. وسط کارش هم اگر بهش زنگ میزدم میزاشت میومد و اون مسیر رو نمیدونم چطوری طی میکرد که ده دقیقه بعد خونه بود.

پنجره ی اتاقمو نرده زده بودیم ولی رضا هنوز توی اتاقم میخوابید. یکی دوبار ارسلان تیکه انداخت اما با جیغ من روبرو شد. طاهر هم که هیچ شبی نمی موند و نمیدونست رضا توی اتاق من میخوابه. عادت کرده بودم هرشب قبل خواب دستمو به سمتش دراز کنم و اون دستمو بگیره و بعد بخوابم. با اینکه پنجره نرده داشت اما اینکه دستمو میگرفت بهم اطمینان میداد. اونم شبم همینطوری بعد از اینکه دستمو گرفت گفت:

-یه دانشگاه بدون کنکور هست....

«با عجله گفتم:» من دانشگاه نمیرم.

رضا-یعنی چی؟ تو میری خوبم میری.

-برم که هرکی رد شد زر مفت بزنه؟

رضا-هرکی حرف زد من خودم فکشو پیاده میکنم.

romangram.com | @romangram_com