#بلو_پارت_264


از حبس خونگی خودمو رها کرده بودم اما خدا میدونه که با چه استرسی اولین بار وارد خیابون شدم؛ میخواستم قیافه ام تغییر کنه. موهامو چتری زده بودم و بلوند کردم. دیگه لنز نمیزاشتم. همه همیشه منو با لنز میدیدن و حالا نه مژه داشتم و نه لنز و این خودش کلی روی حالت چشم موثر بود. و الیته من همیشه با آرایش بودم! حالا با اون موها میخواستم آرایش نکنم، تو اولین دیدار که ارسلان دیدم یه جوری از جا پرید که خودمم پریدم و با اخم یکه خوردگی گفت:

-شبیه روح شدی بابا، ترسیدم.

رضا-امیر ارسلان!!!

«طاهر در حالی که میخندیدی گفت:» دهنت سرویس ارسلان؛ نه عمو خوبی.

ارسلان-نه بابا خوب نیستی حرف اینارو گوش نکن، به جان پگاه شبیه روح شدی، من خودم از خدامه که آرایش نکنی ولی الان خدایی باید آرایش کنه نه؟

رضا-بزا هر جور راحته.

طاهر-آره پگاه جا هرجور راحتی.

به خاطر تو ذوق زنی ارسلان کمی آرایش کردم اما نه به سبک قدیمم! قیافه ام کمی متفاوت تر شده بود. شالمو اینطوری سرم کرده بودم که فقط چتری هام بیرون بود و کناره های شال حتی گونه هامم پوشونده بود شاید اگر عینک آفتابی هم بزنم خوب استتار بشم. شاید اگر عینکی بگیرم که کمی بزرگ باشه بهترم هست! وقتی این فکرا رو به پسرا گفتم طاهر جمله ای گفت که تمام خیال پردازی هامو پوشوند.

طاهر-مثلا عینک زدی، یه ماه، یه سال... ولی پگاه اونی که باید تغییر کنه خود توییی، تو باید یاد بگیری جواب مردمو بدی اگر بهت حرفی زدن!

رضا-بله باید جواب بده اما برای اولش باید زمان ببره، برای اون زمان هر کاری میخوای بکن ولی در طی راه خودتو بساز.

به ارسلان که با سکوت بهم زل زده بود نگاه کردم و گفتم:

-چی!!!

ارسلان-اینا هم میگذره اما دارم به این فکر میکنم که آدم توی شرایط حاد چقدر رنگ عوض میکنه و تغییر میکنه. اگر بیرون گود بودیم به خانواده ی قربانی اُرد ناشتا میدادیم که باید ال کنن و بل کنند اما حالا که وسط گودیم روشن فکر شدیم، منطقی فکر میکنیم تا آسیب کمتری ببنیم. شبیه اون غریبه ای شدیم که یه بچه ی تخس میبینه میگه اگر بچه ی من بود دو تا تو دهنش میزدم که سرجا بشینه بعد که همین غریبه بچه دار میشه و بچه ی بدتری نصیبش میشه بچه اشو بغل میکنه میگه بچه رو بزنی پر رو میشه باید حواسشو پرت کرد و با محبت باهاش رفتار کرد... ما همون غریبه ایم! پگاه این جریان برای همه کهنه میشه. همین فردا یه اتفاقی می افته و همه ی نگاه ها طرف اون جلب میشه اما اونی که یادش نمیره به قول رضا فقط خودتی! رضا به من میگفت و من نمیفهمیدم اما حالا فهمیدم که فقط تویی پگاه.

romangram.com | @romangram_com