#بلو_پارت_263
من باید جبران کنم؛ جونِ جبران ندارم، اما باید جبران کنم.....
از تخت پایین اومدم، خونه نبودن، خونه شبیه میدون جنگ بود، کیسه بوکسشون وسط خونه آویزون بود چون باشگاه نمیرفتن که پیش من باشن. لباساشون دور تا دور خونه ریخته. کم کم با همون حال نزارم جمعشون کردم. بدونم ضعف داشت و عرق میکردم ولی کاری کردم که میان بفهمند ازشون ممنونم. اون روز نتونستم شام درست کنم ولی وقتی خونه اومدن با دیدن خونه شوکه شدن.
فهمیدم که خوشحال شدن، طاهر بغلم کرد و سرمو بوسید و گفت:
-تنها نیستی، لازم باشه همه زندگیمونو پای ساختن دوباره ی تو میزاریم.
«به رضا نگاه کردم، قبلا این حرف رو اونم بهم گفته بود، رضا بهم لبخندی زد و گفتم:»
-دیدم برای من فیلم توی اینستاگرام گذاشتی.
«با بغض ادامه دادم:» من شرمنده اتون کردم اما شما طردم نکردین، اگر همه ی دخترا یه خانواده مثل من داشته باشن هیچوقت دختری قربانی نمیشه. به راه کج نمیره، عقده ای نمیشه...
رضا دستشو روی شونه ام گذاشت و ارسلان دست روی سرم کشید و گفت:
-خره ما که همین بودیم، تو مارو نمیدیدی.
«با اخم خندیدم و رضا گفت:»
-پگاه اگر ضعیف باشی باید قید زنده بودنو بزنی چون حرفا و نگاهای مردم میکشتت اما قوی باش، حق به جانب باش! به همه ثابت کن، ما کنارتیم! اگر مردم حرف بزنند و توهم گریه کنی و فرار کنی، سنگ هم برمیدارن با سنگ میزننت.
****
میدونید اینطور چیزا همیشه زمان میخواد، نمیشه یهو زمین تا آسمون تغییر کرد!
romangram.com | @romangram_com