#بلو_پارت_256
تموم کل راه بی صدا اشک ریختم،از مرگ میترسیدم وگرنه خودمو میکشتم و راحت میشدم... حتما خبرشو به بابا میرسونند که اذیتش کنند؛ زنشو که گرفتید، آبروی دخترشم بردید؟! به خونه که رسیدیم گفتم:
-چطوری زندگی کنم؟
«به ساختمون نگاه کردم و گفتم:» از حرف مادرجون باباجون فرار کردم گیر حرفای ملت بیوفتم؟
«با گریه ادامه دادم:» چطوری ادامه بدم؟ مردم با دست نشونم بدن بگن عه این همون دختره است که گروهی سرش ریختن....
های های زدم زیر گریه، نه ارسلان حرف میزد نه رضا؛، همونطوری جلوی خونه توی ماشین نشسته بودیم.
ارسلان-باید بریم فتا.
رضا-فتا؟
«زهرخندی زد و گفت:»
-که بعد بگن دختره حجاب نداشته اینطوری شد و ولشون کنند؟ من دونه دونه استخون هاشونو میشکونم، لایه لایه ی پوستشونو میکنم، فکر کرده گه بخورن نباید جواب بدن؟ من از اون ها نیستم که عقب بشینم قانون یه متجاوز رو تبرئه کنه، من خودم قانون میشم! خودم طناب دار میشم، میشم تیغ، میشم جلاد. فکر کردن انتقام گرفتن؟ پس عمو چرا زندانه؟ پول نخواستن که اینطوری کنند؟ مخ زنشو بزنند و روی سر دخترش بریزند؟ من گورمو میکنم اگر جواب اینارو پس ندم. گورمو میکنم.
به رضا نگاه کردم، حس کردم تنها دلیلی که من هنوز دارم زندگی میکنم رضا است! همون لحظه اینو فهمیدم، تا حالا اینطوری ندیده بودمش. هیچ وقت این حالو نداشتم. برای من اینطوری شده ها! ارسلان دستشو روی زانوی رضا گذاشت و گفت:
-طناب دار بشی طناب دار میشم، تیزی بشی تیزی میشم، بکوبی میکوبم، حضرت علی میگه مظلوم خودش گناهکاره. مگه میزارم مظلوم بشیم؟
«رضا از تو آینه بهم نگاه کرد و گفت:»
-نمیگم گریه نکن، تو داری جواب لجبازی خودتو میدی پگاه ولی گریه هات که تموم شد به خودت بیا.....
romangram.com | @romangram_com