#بلو_پارت_257
«ارسلان با تعجب گفت:» رضا! رضا، عمو اسماعیل!
محکم پلک زدم تا عمو رو ببینم، خودش بود! همون هیکل نافرمی که هیچ تلاشی برای اصلاحش نمیکرد! داره زنگ واحد مارو میزنه؟
رضا-از کجا میدونه اینجاییم؟
ارسلان-داره زنگ خونه ی مارو میزنه.
رضا-تو آدرسِ کجارو دادی؟
ارسلان-آدرش خونه که ندادم، آدرس خونه ی رفیقمو دادم.
رضا-رفیقت میدونه ما کجاییم؟
ارسلان-مگه شاسکولم آدرس بدم؟ پگاه خونه تنهاست آ!
رضا-این از کجا اومده؟!
ارسلان-چیکار کنیم؟
رضا-پیاده بشیم ببینم چی میگه؟ پگاه تو برو زیر نبینتت.
روی صندلی دراز کشیدم، اصلا انگار پیچ چشمم هرز شده بود، همینطوری از چشمام اشک میچکید، پیاده شدن و رضا بلند گفت:»
-عمو اسماعیل؟
romangram.com | @romangram_com