#بلو_پارت_255
-الان اون پسره میاد بالا تو هم هی داری پیچ میخوری. با گند و کثافت ببرمت هان؟
-داد....داد...داد نزن...
ارسلان از پشت در حموم گفت:
-رضا سرش داد نزن، من منتظر میشم...
یعنی این حرف ارسلان منو آب کرد، بلند بلند گریه میکردم، این جمله ی ارسلان هزارتا معنی داشت... دلم میخواست آب بشم برم زیر زمین...زیر خود زمین هم کسی پیدام نکنه.... رضا حوله رو آورد، دیگه حرف نمیزد. اونم از ارسلان خجالت کشیده بود. لباسمو تنم کرد و در حموم باز کرد و گفت:
-ببرش توی ماشین، لباسم خیسه عوض کنم بیام.
ارسلان یه نیم نگاه بهم کرد و تا زیر آرنجمو گرفت انگار جون از تنم رفت....
چشمامو باز کردم، زیر سرم بودم. از لای در دیدم که ارسلان و رضا روی نیمکت ها نشستن. ارسلان سرشو میون دستاش که آرنجاش روی زانوش بود گرفته بود. رضا مثل یه جانی به زمین زل زده بود و چنان دستاشو مشت کرده بود که مشتاش میلرزید. الان این پرستارا و مریضا منو توی فیلم دیدن، میشناسن....
دلم نمیخواد کسی منو بیینه، سرمُ از دستم درآوردم. با دمپای آورده بودنم. پوشیدمشون و از اتاق بیرون اومدم. ارسلان و رضا از جاشون بلند شدن و ارسلان سریع اومد بازومو گرفت و به اتاق نگاه کرد و گفت:
-چرا سرمو کندی؟
-بریم...تروخدا بریم...نمیخوام اینجا باشم.
«شالمو جلو کشیدم و رضا گفت:»
-خیله خب، برین پایین من حساب کنم بیام.
romangram.com | @romangram_com